چه حرف بی ربطیست که مرد گریه نمی کند
گاهی آنقدر بغض داری که فقط باید مرد باشی تا بتوانی گریه کنی...
|
هرچی که بخوای!!! |
||
|
مرد گریه نمی کند !!!
چه حرف بی ربطیست که مرد گریه نمی کند گاهی آنقدر بغض داری که فقط باید مرد باشی تا بتوانی گریه کنی...
باورکنید بعضیا لیاقت ندارن نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٢/۱۱ توسط sajad
در سونامی ژاپن وقتی گروه نجات زن جوان را زیر آوار پیدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه چیز عجیبی دیدند زن با حالتی عجیب به زمین افتاده,زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغیر یافته بود,ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند, چند ثانیه بعد سرپرست گروه,دیوانه وار فریاد زد!بیایید!زود بیایید!یک بچه اینجاست بجه زنده است,وقتی آوار روی جنازه ی مادر کنار رفت دختری از زیر آن بیرون کشیده شد,مردم وقتی بچه را بغل کردند یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه ی شکسته آن این پیام دیده می شد:عزیزم اگر زنده ماندی هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت... نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٢/٦ توسط sajad
![]() به چه می خندی ؟
به چه چیز!؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش !؟ به چه می خندی...!؟ به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد!؟ ... یا به افسونگریه چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد...!؟ به چه می خندی !؟ به دل ساده ی من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست !؟ یا به جفایت که مرا زیر غرورت له کرد !؟ به چه می خندی !؟ به هم آغوشی من با غم ها یا به ........ خنده داراست.....بخند !!! اون لحظه ای که گفتی:یکی بهتر از توپیدا کردم یاد اون روزایی افتادم که به صدتا بهتر از تو گفتم... نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٢/۱ توسط sajad
بعضی وقتهاحس میکنم خیلی ساکت و بی عرضه ام
وقتی اطرافیانم ازم حالتو میپرسن نیشخند این آدمها خیلی منو میسوزونه مجبورم بگم حالش خوبه سلام میرسونه نمی دونن که منم نمیدونم که کجایی الان نمیدونن که منم الان ازین جدایی فنام میخوای بگم که اون دیگه منو نخواست پس برم؟ من چه کردم که به خاطرش تقاص پس بدم؟ یه سنگدل که به جز من به یاد همس خوب حرف قلبم رو گرفت به باد تمسخر ... آخرش با هزاران آیه و قسم هم نموندی همش با خودم میگم کاش از اول نبودی انتتظار انتظار چه واژه ی سختی اونم واسه ی دلباخته ی عاشق زخمی نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۱/۳۱ توسط sajad
به سلامتی دو بوسه ! نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۱/٢٧ توسط sajad
![]() زنی که عادت داشت هر روز صبح بابت چیزهایی که خداوند به او داده است از خدا شکر کند، یکی از روزها نوشت: خدا را شکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم، این یعنی او زنده و سالم در کنار من خوابیده است! خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن... ظرفها شاکی است، این یعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمی زند! خدا را شکر که مالیات می پردازم این یعنی شغل و در آمدی دارم و بیکار نیستم! خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم! خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم این یعنی توان سخت کار کردن را دارم! خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجرهها را تمیز کنم این یعنی من خانه ای دارم! خدا را شکر که در جایی دور جای پارک پیدا کردم این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم موتری برای سوار شدن! خدا را شکر که سر و صدای همسایهها را می شنوم این یعنی من توانائی شنیدن دارم! خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم! خدا را شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم این یعنی من هنوز زنده ام! خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم این یعنی به یاد آورم که اکثر اوقات سالم هستم! خدا را شکر که خرید هدایای سال جیبم را خالی می کند این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم! بر روی هر پله ای که باشی خدا یک پله از تو بالاتر است، نه بخاطر آنکه خداست چون می خواهد دستت را بگیرد و آرامش آنست که بدانی در هر گام دست تو در دست خداست.
بودن با کسی که دوستش نداری کودکی که لنگه کفشش را امواج از او گرفته بود نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۱/٢٥ توسط sajad
چشم چشم دو ابرو.. نگاه من به هر سو پس چرا نیستی پیشم؟ نگاه خیس تو کو؟ ... گوش گوش دوتا گوش ، یه دست باز یه آغوش...بیا بگیر قلبمو ، یادم تورا فراموش! چوب چوب یه گردن ، جایی نری تو بی من! دق می کنم میمیرم ، اگه دور بشی از من.. دست دست دوتا پا...یاد تو مونده اینجا یادت میاد که گفتی ، بی تو نمیرم هیچ جا من؟ من؟ یه عاشق، همون مجنون سابق…
مادری ناراحت کنار پسرش نشسته بود،پسر به مادرش گفت: تو دومین زن زیبایی هستی که تو... عمرم دیدم مادر پرسید: پس اولی کیست؟ پسر جواب داد : خود تو ، وقتی که لبخند میزنی نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۱/٢٤ توسط sajad
![]() روزی یک مرد ثروتمند ، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان ...دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند ، چقدر فقیر هستند. آنها یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند. در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالی بود پدر … پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد: فکر کنم. پدر پرسید : چه چیز از این سفر یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه ، یک سگ داریم و آنها ۴ تا . ما در حیاط مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی نهایت است. در پایان حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود ، پسر اضافه کرد: متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم… نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۱/٢٤ توسط sajad
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۱/٢٤ توسط sajad
هیچ وقت سه چیز رو مسخره نکن نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۱/٢۳ توسط sajad
|
||
| تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک | ||